فروغی بسطامی (غزلیات)/کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی) از فروغی بسطامی |
' |
| کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی | نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی | |
| مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد | که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی | |
| چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد | چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی | |
| مده به دست سپاه فراق ملک دلم را | به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی | |
| بدین صفت که ز هر سو کشیدهای صف مژگان | تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی | |
| چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم | که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی | |
| به غیر سینهی صد چاک خویش در صف محشر | شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی | |
| اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت | جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی | |
| رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید | کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی | |
| تسلی دل خود میدهم به ملک محبت | گهی به دانهی اشکی، گهی به شعله آهی | |
| فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی | چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی |