فروغی بسطامی (غزلیات)/همان که چشم تو را طرز دلربایی داد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (همان که چشم تو را طرز دلربایی داد) از فروغی بسطامی |
' |
| همان که چشم تو را طرز دلربایی داد | دل مرا به نگاه تو آشنایی داد | |
| پس از شکستن دل کام دادیام آری | به تن درست نباید که مومیایی داد | |
| به یاد شمع رخت آهی از دلم سر زد | که در دل شب تاریک روشنایی داد | |
| نهاد عمر من آن روز زد به کوتاهی | که کام بوالهوسان زلفت از رسایی داد | |
| چه شاهدی تو که زاهد به یک کرشمهی تو | متاع تقوی و کالای پارسایی داد | |
| کجا به شاهی کونین سر فرود آرد | کسی که عشق تواش منصب گدایی داد | |
| اگر نه با تو یک پردهاش فلک پرورد | پس از برای چه گل بوی بی وفایی داد | |
| چنان ز زلف تو مرغ دلم به دام افتاد | که گر بمیرد نتوانمش رهایی داد | |
| سزای من که دمی خرم از وصال شدم | هزار مرتبه عشق از غم جدایی داد | |
| به صیدگاه محبت دل فروغی را | غزال چشم تو ذوق غزل سرایی داد |