فروغی بسطامی (غزلیات)/هر دلی کز عشق ماهی اندرو راهی نباشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (هر دلی کز عشق ماهی اندرو راهی نباشد) از فروغی بسطامی |
' |
| هر دلی کز عشق ماهی اندرو راهی نباشد | کشوری ویرانه دانش کاندرو شاهی نباشد | |
| بوستان دلبری را چون قدت سروی نروید | آسمان نیکویی را چون رخت ماهی نباشد | |
| ای که میگویی به آهی نرم کن سنگین دلش را | غافلی کز ضعف در من قوت آهی نباشد | |
| زهر قهرت گر چه شیرین است اندر کام عاشق | لیک قهر آن به که گاهی باشد و گاهی نباشد | |
| زاهدان آگاه از علمند و از عشقند غافل | زان همی گویم که زاهد مرد آگاهی نباشد | |
| ای دل از زلف دل آویزش مکن قصد زنخدان | شب بسی تار است بنگر در رهت چاهی نباشد | |
| هر کجا شامی بود او را سحرگاهی است در پی | شام هجران است و بس کاو را سحرگاهی نباشد | |
| هر سر ماهی ز عشق روی تو دیوانه گردم | عشق ماه است این و چون او را سر ماهی نباشد | |
| ای که پرسی سر گذشتم، پایم اندر گل فروشد | زان که در راه غمم جز اشک همراهی نباشد | |
| لیک شادم در جهان و جاهم از چرخ است برتر | زان که غیر از چاکری خسروام جاهی نباشد | |
| ناصرالدین شاه غازی آن که اندر ملک عالم | جز وجود پاک او دیگر شهنشاهی نباشد | |
| بندگی اوست فخر پادشاهان زمانه | بنده را از بندگی خواجه اکراهی نباشد | |
| مهر با رای منیرش ذرهای کمتر نماید | کوه را نسبت بخرمنش عرضهی کاهی نباشد | |
| فخریا برگو دعای دولت شاه جهان را | تا جهان باشدبه ملک شاه بدخواهی نباشد |