فروغی بسطامی (غزلیات)/هر جا که به طنازی، آن سرو روان آید
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (هر جا که به طنازی، آن سرو روان آید) از فروغی بسطامی |
' |
| هر جا که به طنازی، آن سرو روان آید | دل بر سر دل ریزد، جان از پی جان آید | |
| حسرت نبرد عاشق جز بر دل مشتاقی | کز رهگذر خوبان حسرت نگران آید | |
| شهری به ره آن مه، خون در دل و جان بر لب | فریاد که از دستش یک شهر به جان آید | |
| هرگز نتوان رفتن بیرون ز کمین گاهی | کان ترک شکارافکن با تیر و کمان آید | |
| باید که تنم گردد چون موی به باریکی | شاید به کنار من آن موی میان آید | |
| مشکل ز وجود من ماند اثری باقی | وقتی که به سر رفتم آن جان جهان آید | |
| آنجا که تو بنشینی، خلقی به فغان خیزد | وانجا که تو برخیزی، شهری به امان آید | |
| ترسم ندهی راهم در صحن گلستانت | تا تازه بهارت را آسیب خزان آید | |
| اندوه نمیماند در عشق فروغی را | هر گه به دل تنگش آن تنگ دهان آید |