فروغی بسطامی (غزلیات)/نرگس که فلک چشم و چراغ چمنش کرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (نرگس که فلک چشم و چراغ چمنش کرد) از فروغی بسطامی |
' |
| نرگس که فلک چشم و چراغ چمنش کرد | چشم تو سرافکنده به هر انجمنش کرد | |
| تا غنچه به باغ از دهن تنگ تو دم زد | عطار صبا مشک ختن در دهنش کرد | |
| تا گل به هواخواهی روی تو درآمد | نقاش چمن صاحب وجه حسنش کرد | |
| تا سرو پی بندگی قد تو برخاست | دور فلک آزاد ز بند محنش کرد | |
| تا لاف به هم چشمیت آهوی حرم زد | سلطان قضا امر به خون ریختنش کرد | |
| هر خون که به خاک از دم تیغ تو فروریخت | فردای جزا کس نتواند ثمنش کرد | |
| هر جامه که بر قامت عشاق بریدند | عشق تو به سر پنجه قدرت کفنش کرد | |
| هر شام دل از یاد سر زلف تو نالید | مانند غریبی که هوای وطنش کرد | |
| هر کس که به شیریندهنی دل نسپارد | نتوان خبر از حال دل کوهکنش کرد | |
| با هیچ نشانی نکند سخت کمانی | کاری که به دل غمزهی ناوک فکنش کرد | |
| دردا که ز معشوق نشد چارهی دردم | تا جذبهی عشق آمد و هم درد منش کرد | |
| گفتم که دل اهل جنون را به چه بستی | دستی به سر زلف شکن بر شکنش کرد | |
| زنهار به مست در میخانه مخندید | کاین بی خبری با خبر از خویشتنش کرد | |
| چشمی که به یک غمزه مرا طبع غزل داد | نسبت نتوانم به غزال ختنش کرد | |
| یاقوت صفت خون جگر خورد فروغی | تا جوهری عقل قبول سخنش کرد |