فروغی بسطامی (غزلیات)/مرا زمانه در آن آستانه جا دادهست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (مرا زمانه در آن آستانه جا دادهست) از فروغی بسطامی |
' |
| مرا زمانه در آن آستانه جا دادهست | چنین مقام کسی را بگو کجا دادهست | |
| خوشم به آه دل خسته خاصه در دل شب | که این معامله را هم به آشنا دادهست | |
| تو مست گردش پیمانهاش چه میدانی | که دور نرگس ساقی به ما چهها دادهست | |
| به خون من صنمی پنجه را نگارین ساخت | که کشته را ز لب لعل خون بها دادهاست | |
| چنان ز درد به جان آمدم که از رحمت | طبیب عشق به من مژدهی دوا دادهست | |
| به تشنه کامی خود خوش دلم که خضر خطش | مرا نوید به سر چشمهی بقا دادهست | |
| به خون خویش تپیدیم و سخت خرسندیم | که آن دو لعل گواهی به خون ما دادهست | |
| خبر نداشت مگر از جراحت دل ما | که زلف مشک فشان بر کف صبا دادهست | |
| خراش سینهی صاحبدلان فزونتر شد | تراش خط مگر آن چهره را صفا دادهست | |
| کمال حسن به یوسف رسید روز ازل | جمال وجه حسن دولت خدا دادهست | |
| مهی نشانده به روز سیه فروغی را | که آفتاب فروزنده را ضیا دادهست |