فروغی بسطامی (غزلیات)/مانع رفتن بجز مهر و وفای من نبود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (مانع رفتن بجز مهر و وفای من نبود) از فروغی بسطامی |
' |
| مانع رفتن بجز مهر و وفای من نبود | ور نه در کوی بتان بندی به پای من نبود | |
| گر نبودی کوه اندوه محبت در میان | لقمهای هرگز بقدر اشتهای من نبود | |
| دانی از بهر چه کامم را دهان او نداد | انتها در خواهش بی منتهای من نبود | |
| آن که در هر پرده نقش صورت شیرین کشید | با خبر از شاهد شیرین ادای من نبود | |
| حلقهی گیسوی او با من سر سودا نداشت | ور نه کوتاهی ز اقبال رسای من نبود | |
| تا فتادم در قفای چشم سحرانگیز او | کو نظربازی که چشمش در قفای من نبود | |
| عرصهی نازش که از اندازه بیرون رفته بود | تنگ شد از کشتگان چندان که جای من نبود | |
| گر شهیدان را به محشر خون بها خواهند داد | پس چرا قاتل به فکر خون بهای من نبود | |
| از پس آتش زدن خاکسترم برباد داد | این عنایتهای گوناگون سزای من نبود | |
| من که الا عاشقی جرمی نکردم هیچ وقت | این عقوبتهای پی در پی جزای من نبود | |
| صد گره زلفش گشود اما ز کار دیگران | صد نگه چشمش نمود اما برای من نبود | |
| عقدهها زد بر دل گویا که آن زلف بلند | واقف از عدل شه کشورگشای من نبود | |
| ناصرالدین شاه عادل آن که هنگام دعا | جز بقای دولت او مدعای من نبود | |
| از دعا آخر فروغی حاصلم شد مدعا | تا نپنداری اجابت در دعای من نبود |