فروغی بسطامی (غزلیات)/دی در میان مستی خنجر کشیده برخاست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (دی در میان مستی خنجر کشیده برخاست) از فروغی بسطامی |
' |
| دی در میان مستی خنجر کشیده برخاست | وز ما بجز محبت جرمی ندیده برخاست | |
| چشم سیاه مستش آیا چه دیده باشد | کز کوی تیره بختان میناچشیده برخاست | |
| هم بر هوای بامش مرغ پریده بنشست | هم بر امید دامش صید رمیده برخاست | |
| دوش از رخش نسیمی بگذشت سوی گلشن | گل از فراز گلبن برقع دریده برخاست | |
| هر بیخبر که خندید بر حسرت زلیخا | آخر ز بزم یوسف کف را بریده برخاست | |
| صید دل حریصم از شوق تیر دیگر | از صیدگاه خونین در خون تپیده برخاست | |
| دوشینه ماه نو را دیدم به روی ماهی | کز بهر پای بوسش چرخ خمیده برخاست | |
| هر نیم شب که کردم یادی از آن بناگوش | از مشرق امیدم صبح دمیده برخاست | |
| من بی رخش فروغی آفاق را ندیدم | برخاست تا ز چشمم، نورم ز دیده برخاست |