فروغی بسطامی (غزلیات)/دلم که بسته تعلق به زلف پرچینی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (دلم که بسته تعلق به زلف پرچینی) از فروغی بسطامی |
' |
| دلم که بسته تعلق به زلف پرچینی | کبوتری است معلق به چنگ شاهینی | |
| ز ماه چاردهی روزگار من سیه است | که آفتاب فلک را نکرده تمکینی | |
| مرا نهایت شادی است با تو ای غم دوست | که دوستدار قدیم و ندیم دیرینی | |
| سپهر با همه بی مهریش به مهر آمد | هنوز با من بی دل تو بر سر کینی | |
| غمت کشیده به خون کافر و مسلمان را | تو جور پیشه ندانم که در چه آیینی | |
| بلای مردم دانا ز چشم فتانی | کمند گردن دلها ز جعد مشکینی | |
| مگر ز شام فراق تو اطلاعی داشت | که دل به صبح وصالت نداشت تسکینی | |
| چگونه نیش تو عشاق تنگ دل نخورند | که صاحب دهن تنگ و لعل نوشینی | |
| همه فدای تو کردند جان شیرین را | چه شاهدی تو که بهتر ز جان شیرینی | |
| معاشر تو ز گل گشت باغ مستغنی است | که بوستان گل و نوبهار نسرینی | |
| به سرکشی تو ای گلبن شکفته خوشم | که بر گلت نرسد دست هیچ گل چینی | |
| شمایل تو به حدی رسید در خوبی | که قابل نظر شاه ناصرالدینی | |
| سر ملوک عجم مالک خزاین جم | که زر دریغ ندارد ز هیچ مسکینی | |
| قبای سلطنتش را چنان بریده خدای | که هست اطلس گردون ز دامنش چینی | |
| فروغی این همه شیرین کلام بهر چه شد | مگر که از لب خسرو شنیده تحسینی |