فروغی بسطامی (غزلیات)/درد جانان عین درمان است گویی نیست هست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (درد جانان عین درمان است گویی نیست هست) از فروغی بسطامی |
' |
| درد جانان عین درمان است گویی نیست هست | رنج عشق آسایش جا است گویی نیست هست | |
| عشق سرگرم عتاب و عشق ما زان در عذاب | صبح محشر شام هجران است گویی نیست هست | |
| مشرق خورشید خوبی مطلع انوار عشق | هر دو زان چاک گریبان است گویی نیست هست | |
| چشم ساقی مست خواب و چنگ مطرب بر رباب | دور دور می پرستان است گویی نیست هست | |
| غمزهی پنهان ساقی جلوهی پیدای جام | فتنهی پیدا و پنهان است گویی نیست هست | |
| صولجانش عنبرین زلف است در میدان من | گوی آن سیمین زنخدان است گویی نیست هست | |
| رفته رفته خطش اقلیم صباحت را گرفت | مور را فر سلیمان است گویی نیست هست | |
| تا صبا شیرازهی زلفش ز یکدیگر گسست | دفتر دلها پریشان است گویی نیست هست | |
| دیده تا چشم فروغی جلوهی رخسار دوست | منکر خورشید رخشان است گویی نیست هست |