فروغی بسطامی (غزلیات)/خوش آن که نگاهش به سراپای تو باشد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (خوش آن که نگاهش به سراپای تو باشد) از فروغی بسطامی |
' |
| خوش آن که نگاهش به سراپای تو باشد | آیینه صفت محو تماشای تو باشد | |
| صاحب نظر آن است که در صورت معنی | چشم از همه بربندد و بینای تو باشد | |
| آن سحر که چشم همه را بسته به یک بار | سحری است که در نرگس شهلای تو باشد | |
| آن نافه که بویش همه را خون به جگر کرد | در چین سر زلف چلیپای تو باشد | |
| چون طرهی بیتاب تو آرام نگیرد | هر دل که سراسیمهی سیمای تو باشد | |
| در مستی آن باده خماری ندهد دست | کز چشمهی لعل طرب افزای تو باشد | |
| صد صوفی صافی به یکی جرعه کند مست | هر باده که در جام ز مینای تو باشد | |
| خاک قدمش تاج سر تاجوران است | مردی که سرش خاک کف پای تو باشد | |
| تو خود چه متاعی که به بازار محبت | هر لحظه سری را در سر سودای تو باشد | |
| من روی ندیدم به همه کشور خوبی | کاو خوبتر از طلعت زیبای تو باشد | |
| من بر سر آنم که گرفتار نباشم | الا به بلایی که ز بالای تو باشد | |
| پیدا بود از حال پریشان فروغی | کاشفتهی گیسوی سمنسای تو باشد |