فروغی بسطامی (غزلیات)/ترک چشم تو بیارست صف مژگان را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (ترک چشم تو بیارست صف مژگان را) از فروغی بسطامی |
' |
| ترک چشم تو بیارست صف مژگان را | تیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را | |
| فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دل | که خرابی نرسد مملکت ویران را | |
| گر نبودی هوس نقطهی خالت بر سر | پشت پایی زدمی دایرهی امکان را | |
| شد فزون بس که خریدار لبت میترسم | که نبندند به جان قیمت این مرجان را | |
| چارهی زلف زره ساز تو را نتوان کرد | گرچه از آتش دل نرم کنی سندان را | |
| چون تو زنار سر زلف نهی بر سر دوش | حق پرستان به سر کفر نهند ایمان را | |
| گر تو زیبا صنم از دیر درآیی به حرم | کافر آن است که آتش نزند قرآن را | |
| دام آدم شد اگر دانهی خالت نه عجب | که به یک غمزه زدی راه دو صد شیطان را | |
| دل من تاب سر زلف تو دارد آری | کس بجز گوی تحمل نکند چوگان را | |
| خواجه مشفق اگر دست به شمشیر کند | بنده آن است که از سر ببرد فرمان را | |
| زینهار از سرمیدان غمش زنده مرو | سخت بر خویش مکن مرحله آسان را | |
| دستی از دامن آن ترک فروغی نکشم | تا که آلوده به خونم نکند دامان را |