فروغی بسطامی (غزلیات)/تا دیدن آن ماه فروزنده محال است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (تا دیدن آن ماه فروزنده محال است) از فروغی بسطامی |
' |
| تا دیدن آن ماه فروزنده محال است | فیروزیام از اختر فرخنده محال است | |
| تا زلف پراکندهی او جمع نگردد | جمعیت دلهای پراکنده محال است | |
| تا از همه شیرین دهنان چشم نپوشی | بوسیدن آن لعل شکرخنده محال است | |
| مشکل که به دستم رسد آن لعل گهر بار | بر دست گدا گوهر ارزنده محال است | |
| گر عشق من از پرده عیان شده عجبی نیست | پوشیدن این آتش سوزنده محال است | |
| من در همه احوال خوشم، تا تو نگویی | کز بهر کسی شادی پاینده محال است | |
| گر خواجه مشفق بکشد یا که ببخشد | الا روش بندگی از بنده محال است | |
| بشنو که دم تیشه چه خوش گفت به فرهاد | رفتن ز سر کوی وفا، زنده محال است | |
| کس در عقبش قوت رفتار ندارد | همراهی آن سرو خرامنده محال است | |
| آگاه نشد هیچکس از بازی گردون | آگاهی از این گنبد گردنده محال است | |
| سرمایهی دریای گرانمایه فروغی | بیابر کف خسرو بخشنده محال است | |
| شه ناصردین آن که بر رای منیرش | تابیدن خورشید درخشنده محال است |