فروغی بسطامی (غزلیات)/ای خوش آنان که قدم در ره میخانهی زدند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (ای خوش آنان که قدم در ره میخانهی زدند) از فروغی بسطامی |
' |
| ای خوش آنان که قدم در ره میخانهی زدند | بوسه دادند لب شاهد و پیمانه زدند | |
| به حقارت منگر بادهکشان را کاین قوم | پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند | |
| خون من باد حلال لب شیرین دهنان | که به کام دل ما خندهی مستانه زدند | |
| جانم آمد به لب امروز مگر یاران دوش | قدح باده به یاد لب جانانه زدند | |
| مردم از حسرت جمعی که از آن حلقهی زلف | سر زنجیر به پای دل دیوانه زدند | |
| بنده حضرت شاهی شدم از دولت عشق | که گدایان درش افسر شاهانه زدند | |
| عاقبت یک تن از آن قوم نیامد به کنار | که به دریای غمش از پی دردانه زدند | |
| هیچ کس در حرمش راه ندارد کانجا | دست محرومی بر محرم و بیگانه زدند | |
| گرنه کاشانهی دل خلوت خاص غم تست | پس چرا مهر تو را بر در این خانه زدند | |
| کس نجست از دل گم گشتهی ما هیچ نشان | مو به مو هر چه سر زلف تو را شانه زدند | |
| آخر از پیرهن شمع فروغی سر زد | آتشی را که نهان بر پر پروانه زدند |