فروغی بسطامی (غزلیات)/ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فروغی بسطامی (غزلیات) (ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیست) از فروغی بسطامی |
' |
| ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیست | مردم آزارتر از چشم تو بیماری نیست | |
| باز در فکر اسیران کهن افتادی | به کمند تو مگر تازه گرفتاری نیست | |
| کی تواند که به سر تاج سلیمانی زد | هر که از لعل تواش خاتم زنهاری نیست | |
| هر گز آن دولت بیدار نصیبش نشود | هر که را وقت سحر دیدهی بیداری نیست | |
| دامن گوهر مقصود به دستش نفتد | هرکه را در دل شب چشم گهرباری نیست | |
| قدمی بیش نماندهست میان من و دوست | لیکن از ضعف مراقوت رفتاری نیست | |
| ای که گفتی غم دل در بر دلدار بگو | خود چه گویم که مرا قدرت گفتاری نیست | |
| کاشکی بار غمش بر کمر کوه نهند | تا بدانند که سنگینتر از این باری نیست | |
| گاهی از حضرت معشوق نگاهی بکند | خوش تر از مشغلهی عشق دگر کاری نیست | |
| یار از پرده هویدا شد و یاران غافل | یوسفی هست دریغا که خریداری نیست | |
| اثری در نفس پیر مغان است ار نه | سبحهی شیخ کم از حلقه زناری نیست | |
| از لب ساقی سر مست فروغی ما را | نشهای هست که در خانه خماری نیست |