فرخی سیستانی (قصاید)/آن کمر باز کن بتا ز میان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فرخی سیستانی (قصاید) (آن کمر باز کن بتا ز میان) از فرخی سیستانی |
' |
| آن کمر باز کن بتا ز میان | زین غم و وسوسه مرا برهان | |
| من در آن اندهم که رنج رسید | بر میان تو از کشیدن آن | |
| با میانی کزو اثر نه پدید | چون توانی کشید بار گران | |
| هست بر نیست چون توانی بست | کمر تست هست و نیست میان | |
| نه میان داری ای پسر نه دهن | من نبینم همی ازین دو نشان | |
| گر تو گویی روا بود بکنم | از تن و دل ترا میان و دهان | |
| نی حدیث دل از میان بگذار | نبود خود به دل مرا فرمان | |
| دل به مهر امیر دادستم | کس نگوید که داده باز ستان | |
| دل چه باشد کجا امیر بود | من به راه امیر بدهم جان | |
| عضد دولت و مید دین | میر یوسف برادر سلطان | |
| آنکه، همچون به شاه شرق، بدوست | از همه خسروان امید جهان | |
| گفتگویست در میان سپاه | زو گه و بیگه، آشکار و نهان | |
| همه همواره یکزبان شدهاند | کو خداوند دولتیست جوان | |
| کار او بس بزرگ خواهد گشت | وین پدید آیدش زمان به زمان | |
| اختران را عنایتست بدو | همه بر سعد او کنند قران | |
| بخت با ملک میر پیمان بست | بر مگر داد بخت از این پیمان | |
| تا همه کارها به کام کند | بنماید تمام هر چه توان | |
| خشندی شاه جست باید و بس | تا شود کار چون نگارستان | |
| آنچه سلطان کند به نیم نظر | نکند دولت، این درست بدان | |
| ای امیر بزرگوار کریم | ای سر فضل و مایهی احسان | |
| آلت خسروی و پیشروی | همه دادهست مر ترا یزدان | |
| به زبان و به دل زبردستی | مرد چون بنگری دلست و زبان | |
| گر به مردی مراد یابد کس | تو رسیدی به ملک نوشروان | |
| ور ز تیغست ملک را منشور | جز به منشور ملک را مستان | |
| تیغ تو تیزتر ز تیغ ملوک | تو تواناتر از همه ملکان | |
| ملک شاهان بهای تست ملک | کار ویران کنی تو آبادان | |
| کارها کن چنانکه کرد همی | بیژن گیو و رستم دستان | |
| تو از آن هر دوان دلیرتری | خویشتن را به آرزو برسان | |
| از خداوند خسروان درخواه | تا فرستد ترا به ترکستان | |
| که دل و همت تو بس نکند | به سپاهان و ساری و گرگان | |
| دخل گرگان ترا وفا نکند | با همه دخل بصره و عمان | |
| شادمان زی و کامران و عزیز | وز بد دهر بیگزند و زیان | |
| عید قربان خجسته بادت و باد | دشمنان تو پیش تو قربان |