فخرالدین عراقی (قصاید)/یا رب، این بوی خوش ز گلستان آید؟
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (قصاید) (یا رب، این بوی خوش ز گلستان آید؟) از فخرالدین عراقی |
' |
| یا رب، این بوی خوش ز گلستان آید؟ | یا ز باغ ارم و روضهی رضوان آید | |
| یا صبا بوی سر زلف نگاری آورد | یا خود این بوی ز خاک خوش کمجان آید | |
| یا شمال از دم عیسی نفسی بویی یافت | کز نسیم خوش او در تن من جان آید | |
| شمس دین، آنکه بدو دیدهی من روشن شد | نور او در همه آفاق درخشان آید | |
| به جمالش سزد ار چشم جهان روشن شد | که همه روی مه از مهر فروزان آید | |
| لطف فرمود و فرستاد یکی درج گهر | که از آن هر گهری مایهی صد کان آید | |
| تا مرا در نظر آید خط جان پرور او | ای بسا آب که در دیدهی گریان آید | |
| شاید ار آب حیات از سخنش میبچکد | زانکه آبشخور او چشمهی حیوان آید | |
| جان من در شکر آب و شکر اندر خط شد | که خطش چون خط یارم شکرافشان آید | |
| شکر کردم که پس از مدت سی و شش سال | یادش از بندگی بی سر و سامان آید | |
| ای برادر، چه دهم شرح؟ که دور از تو مرا | بر دل تنگ چه غمهای فراوان آید؟ | |
| چند سرگشته دویدم چو فلک تا آخر | حاصلم سوز دل و دیدهی گریان آید | |
| آنچه بینی که ندارم ز جهان بر جگر آب | چشم من بین که چگونه جگرافشان آید؟ | |
| این همه هست و نیم از کرم حق نومید | گرچه جانم به لب از محنت هجران آید | |
| آخر این بخت من از خواب درآید سحری | روز آخر نظری بر رخ جانان آید | |
| چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان؟ | آخر این گردش من نیز به پایان آید | |
| یافتم صحبت اوتاد اگر روزی چند | این همه سنگ محن بر سر من زان آید | |
| تا بود در خم چوگان هوا گوی دلم | که مرا گوی غرض در خم چوگان آید | |
| یوسف گمشده چون باز نیابم به جهان | لاجرم سینهی من کلبهی احزان آید | |
| بلبلآسا همه شب تا به سحر نعره زنم | بو که بویی به مشامم ز گلستان آید | |
| گر نخواهد که همی با وطن آید لیکن | تا خود از درگه تقدیر چه فرمان آید؟ | |
| به عراق ار نرسد باز عراقی چه عجب؟ | که نه هر خار و خسی لایق بستان آید |