فخرالدین عراقی (قصاید)/که برد از من بیدل بر جانان خبری؟
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (قصاید) (که برد از من بیدل بر جانان خبری؟) از فخرالدین عراقی |
' |
| که برد از من بیدل بر جانان خبری؟ | یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟ | |
| جز صبا کیست کزین خسته برد پیغامی؟ | جز نسیم از بر دلدار که آرد خبری؟ | |
| ای صبا، چند روزی گرد گلستان و چمن؟ | چند آشفته کنی طرهی هر خوش پسری؟ | |
| ای صبا، صبح دمی بر سر کویش بگذر | تا معطر شود آفاق ز تو هر سحری | |
| بوسه زن خاک کف پای حمیدالدین را | که چنو یار ندارم به جهان دگری | |
| رو سحر خاک کف پای کریمالدین بوس | تا معطر شود آفاق ز تو هر سحری | |
| آنکه چون من همه کس از دل و جان بندهی اوست | گرچه در خاطر او نیست کسی را خطری | |
| خدمت بنده به وجهی که توانی برسان | که: بیا، کز غم هجرانت شدم دربدری | |
| در غم هجر تو تنها نه منم، کز یاران | هر کسی راست به قدر خود ازین غم قدری | |
| برسان خدمت و گو: ای رخت از جان خوشتر | چند نالد ز فراق رخ تو لابهگری؟ | |
| تو چه دانی که چها کرد فراقت با من؟ | داند این آنکه ازین غم بود او را قدری | |
| غم هجران تو، ای دوست، چنان کرد مرا | که ببینی نشناسی که منم یا دگری؟ | |
| به دو چشم تو، که چون چشم تو بیمار توام | چه شود گر بفرستی ز دو عالم شکری؟ | |
| دوستان منتظر مقدم میمون تواند | بیش ازین خود نشکیبند، بیا زودتری | |
| گر عزیمت کنی ای دوست، به سوی ملتان | چه مبارک بود آن عزم و چه نیکو سفری؟ | |
| بر خیال تو شب و روز همی گریم زار | چه کنم؟ همرهم و میدهمش دردسری | |
| تا نگویی که چرا رفت سراسیمهی ما | در نمانم ز جوابت، بشنو ماحضری | |
| بر خود و دیدهی خود غیرتم آمد، رفتم | تا نبیند رخ زیبای تو هر مختصری | |
| من که بر دیدهی خود رشک برم چون بینم؟ | که ببیند رخ تو دیدهی کوتهنظری؟ | |
| از برای دل من روی به هر کس منمای | کان رخ، انصاف، دریغ است به هر دیدهوری | |
| از درت خسته عراقی سبب غیرت رفت | ورنه بودی به سر راه تو هر بیبصری |