فخرالدین عراقی (قصاید)/هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (قصاید) (هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان) از فخرالدین عراقی |
' |
| هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان | که مست بودم از آن می که جام اوست جهان | |
| به کام دوست می مهر دوست میخوردم | در آن نفس که ز جان جهان نبود نشان | |
| به چشم یار رخ خوب یار میدیدم | در آن مقام که میزیستم به جان کسان | |
| تبسم لب ساقی مرا شرابی داد | ز بادهای که شد از لطف او قدح خندان | |
| مرا پیاله چو جام جهاننما باشد | ببین شراب چه باشد، ندیم، خود میدان | |
| شراب داد مرا ساقی از خمستانی | که جرعهچین در اوست روضهی رضوان | |
| بساط عیش من افکند در گلستانی | که خاکروب در اوست حوری و غلمان | |
| درین بساط یکی بود ساغر و ساقی | درین مقام یکی بود مطرب و الحان | |
| که دید جام که کار شراب ناب کند؟ | که دید می که بود جام او رخ تابان؟ | |
| هم از لطافت می میگرفت رنگ قدح | هم از صفای قدح مینمود باده عیان | |
| صفای جام بیامیخت با لطافت می | ظهور یافت ازین امتزاج ساغر جان | |
| درین قدح رخ ساقی معاینه بنمود | ز حسن کرد دوصد رنگ آشکار و نهان | |
| چو هیچ رنگ ندارد شراب ما، ز کجا | پدید میشود این رنگهای بیپایان؟ | |
| مگر شراب به جام جهاننما دادند | که مینماید از اجرام جام، این الوان؟ | |
| از آنکه نیست مقید به هیچ رنگ آن می | بهر صفت که بود جام بر زند سر از آن | |
| گهی به گونهی معشوق آشکار شود | گهی به گونهی عاشق چو نوبهار و خزان | |
| ز عکس روشن آن باده میشود روشن | جهان تیره کنون دم به دم زمان به زمان | |
| ز عکس می چه عجب گر جهان منور شد؟ | که مه ز تابش خورشید میشود رخشان | |
| به بوی جرعه کنون سالهای گوناگون | می پدید شود از سرای غیب در آن | |
| همه جهان ز می عشق یار سرمستند | ولیک مستی هر مست هست دیگرسان | |
| نیافت هیچ نصیب از حیات آنکه نیافت | ازین شراب نصیب، از جماد تا حیوان | |
| چنین شراب فلک چون به هفت جام خورد | عجب نباشد اگر میشود به سر غلتان | |
| چو ساقی مه نو ساغری نهد بر کف | هم از برای مه و مهر میرود خندان | |
| ازین شراب اگر جرعه بر زمین نچکد | چرا شکوفه کند باغ و بشکفد بستان؟ | |
| شگفت نیست که گل رنگ و بوی می دارد | وگرنه بلبل بیدل چرا زند دستان؟ | |
| وگرنه نرگس مخمور یار سرمست است | چرا کند به جهان در خرابی آن فتان؟ | |
| سرشتهاند ز می طینتم وگرنه چرا | همیشه مست و خرابم ز غمزهی جانان؟ | |
| وگرنه مردمک چشم آن نگار منم | چراست نام من از جملهی جهان انسان؟ | |
| چو بر زبان عراقی حدیث عشق رود | برو مگیر، که آندم نه آن اوست زبان |