فخرالدین عراقی (قصاید)/ای صبا جلوه ده گلستان را
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (قصاید) (ای صبا جلوه ده گلستان را) از فخرالدین عراقی |
' |
| ای صبا جلوه ده گلستان را | با نوا کن هزاردستان را | |
| بر کن از خواب چشم نرگس را | تا نظاره کند گلستان را | |
| دامن غنچه را پر از زر کن | تا دهد بلبل خوشالحان را | |
| گل خوی کرده را کنی گر یاد | کند ایثار بر تو مرجان را | |
| ژاله از روی لاله دور مکن | تا نسوزد ز شعله بستان را | |
| مفشان شبنم از سر سبزه | به خضر بخش آب حیوان را | |
| تا معطر شود همه آفاق | بگشایید زلف جانان را | |
| بهر تشویش خاطر ما را | برفشان طرهی پریشان را | |
| سر زلف بتان به رقص درآر | تا فشانیم بر سرت جان را | |
| برقع از روی نیکویان به ربای | تا ببینم ماه تابان را | |
| ور تماشای خلد خواهی کرد | بطلب راه کوی جانان را | |
| بگذر از روضه قصد جامع کن | تا ببینی ریاض رضوان را | |
| نرمکی طره از رخش وا کن | بنگر آن آفتاب تابان را | |
| حسن رخسار یار را بنگر | گر به صورت ندیدهای جان را | |
| مجلس وعظ واعظ اسلام | حل کن مشکلات قرآن را | |
| اوست اوحد حمید احمد خلق | کز جلالش نمود برهان را | |
| پیش تو ای صبا، چه گویم مدح | گر توانی ادا کنی آن را | |
| برسان از کرم زمین بوسم | ور توانی بگوی ایشان را | |
| خدمت ما بدو رسان و بگو | کای فراموش کرده یاران را | |
| ای ربوده ز من دل و جان را | وی به تاراج داده ایمان را | |
| در سر آن دو زلف کافر تو | دل و دین رفت این مسلمان را | |
| چشم تو میکند خرابی و ما | بر فلک میزنیم تاوان را | |
| گر خرابی همی کند چه عجب؟ | خود همین عادت است مستان را | |
| مردم چشم تو سیه کارند | وین نه بس نسبت است انسان را | |
| همه جایی تو را خوش است ولیک | بی تو خوش نیست اهل ملتان را | |
| شاد کن آرزوی دلها را | بزدای از صدور احزان را | |
| قصهی درد من بیا بشنو | مینیابم، دریغ، درمان را | |
| باز سرگشتهام همی خواهد | تا چه قصد است چرخ گردان را | |
| خواهدم دور کردن از یاران | خود همین عادت است دوران را | |
| ما چه گویی، قضا چو چوگانی | چه از آنجا که گوست چوگان را؟ | |
| میکند خاطرم پیاپی عزم | که کند یک نظاره جانان را | |
| دیده امیدوار میباشد | تا ببیند جمال خوبان را | |
| منتظر ماندهام قدوم تو را | هین وداعی کن این گران جان را | |
| آخر ای جان، غریب شهر توام | خود نپرسی غریب حیران را؟ | |
| هر غریبی که در جهان بینی | عاقبت باز یابد اوطان را | |
| جز عراقی که نیست امیدش | تا ببیند وصال کمجان را | |
| من نگویم که حسنت افزون باد | چون بدان راه نیست نقصان را | |
| باد عمرت فزون و دولت یار | تا بود دور چرخ گردان را |