فخرالدین عراقی (قصاید)/ای رخت مجمع جمال شده
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (قصاید) (ای رخت مجمع جمال شده) از فخرالدین عراقی |
' |
| ای رخت مجمع جمال شده | مطلع نور ذوالجلال شده | |
| عاشق روت لمیزل گشته | شاکر خوت لایزال شده | |
| ذروهی عرش و قسوهی ملکوت | زیر پای تو پایمال شده | |
| در نوشته سرادق جبروت | محرم پردهی وصال شده | |
| با جمال قدم لقای تو را | در ملاقات اتصال شده | |
| هرچه او خواسته شده موجود | وآنچه ناخواسته محال شده | |
| بهر تو نیستی شده همه هست | همه هست از تو با کمال شده | |
| از پی جرعهدان مجلس تو | طینت آدمی سفال شده | |
| ساقی مجلس تو فیض قدم | جرعهای خیر انتیال شده | |
| کرده دعوی عقل کل باطل | معجزاتت گواه حال شده | |
| سایه از تاب آفتاب رخت | در نهان خانهی زوال شده | |
| از بیان تو شکل میم و دو نون | حل کن مشکلات ضال شده | |
| عقل در مکتب هدایت تو | دیو بوده، ملک خصال شده | |
| از شب و روز زلف و رخسارت | عالم مهتری نکال شده | |
| ز انعکاس شعاع طلعت تو | آفتاب آینهی مثال شده | |
| تا حکایت کند ز عکس رخت | روی خورشید با جمال شده | |
| تا نشانی دهد ز ابرویت | ماه در هر مهی هلال شده | |
| تا معطر ریاض قدس شود | از سر کوی تو شمال شده | |
| هر سحر مقبلان قدسی را | روی خوبت خجسته فال شده | |
| دل دیوانگان روحانی | در سر آن دو زلف و خال شده | |
| حلقهداران چرخ بر در تو | حلقه در گوش چون هلال شده | |
| ورد ارواح در جوانب قدس | الف و حا و میم و دال شده | |
| برده نامت مسیح در سر گور | مرده در شور و وجد و حال شده | |
| ز آب رویت خلیل را آتش | گلشن و منبع زلال شده | |
| حاجت سایل از در تو روا | بیش از اندیشهی سال شده | |
| ابرش عزم پیروان تو را | ساحت لامکان مجال شده | |
| صفهی آسمان و صدر بهشت | چاکرت را صف نعال شده | |
| از مدیح تو عاجز آمده عقل | ناطقه در ثنات لال شده | |
| قدر تو در جهان نگنجیده | نعت تو برتر از خیال شده | |
| نظری کن به مفلس عوری | دل و دین رفته، جاه و مال شده | |
| عمر در ناخوشی بسر برده | عیس بیخوشدلی وبال شده | |
| کرده در شرع تو شروع ولیک | نفس بر پای او عقال شده | |
| بر در قرب تو چگونه بود | مرغکی پر شکسته بال شده؟ | |
| راه ده بر درت عراقی را | ای درت جمله را مل شده |