فخرالدین عراقی (قصاید)/اگر وقت سحر بادی ز کوی یار در جنبد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (قصاید) (اگر وقت سحر بادی ز کوی یار در جنبد) از فخرالدین عراقی |
' |
| اگر وقت سحر بادی ز کوی یار در جنبد | دل بیمار مشتاقان ز هر سو زار در جنبد | |
| ور از زلفش صبا بویی به کوی بیدلان آرد | ز هر کویی دو صد بیدل روان افگار در جنبد | |
| ز باد کوی او در دم دل رنجور جان یابد | ز یاد روی او هر دم دل بیمار در جنبد | |
| چو بینی جنبش عاشق مشو منکر که عشق او | دلی را چون بجنباند تنش ناچار در جنبد | |
| چو از باد هوا دریا بجنبد بس عجب نبود | کزان باد هوای او دل ابرار در جنبد | |
| ولی چون دیدهی منکر نبیند دیدهی باطن | ز ظاهر جنبشی بیند دلش زان کار در جنبد | |
| بیا تا بینی، ای منکر، دلی از همت مردی | که در صحرای قرب حق همی طیار در جنبد | |
| ولی حق عزیزالدین محمد حاجی آن عاشق | که گرد کعبهی وحدت همی صدبار در جنبد | |
| همه عالم شود مستغرق انوار او آن دم | که دریای روان او ز شوق یار در جنبد | |
| چو بیند دیدهی جانش جمال یار، بخروشد | دلش زان چون عیان گردد رخ دلدار در جنبد | |
| چو انوار یقین بر وی فرود آمد بیارامد | دل و جان و تنش چون زان همه انوار در جنبد | |
| جمال جانش ار بیند که و صحرا به رقص آید | کمال وحدت ار یابد در و دیوار در جنبد | |
| نجبید تا ضمیر او ندرد پردههای غیب | چو بر وی منکشف گردد همه اسرار در جنبد | |
| نشان جام کیخسرو که میگویند بنماید | ضمیر پاک او آن دم که از اذکار در جنبد | |
| بر آن خوانی که عیسی خورد روحش دمبدم شیند | در آن آتش که موسی شد سمندروار در جنبد | |
| ز دست ساقی همت دو صد باده بیاشامد | چو شد سرمست برخیزد ولی هشیار در جنبد | |
| در آن سر وقت کان عاشق شود سرمست اگر ناگه | نظر در کوه اندازد که و کهسار در جنبد | |
| فضای سینه از صورت چو خالی کرد بخرامد | درخت جانش از معنی چو شد پربار در جنبد | |
| بجنبد چون فلک هر سو هزاران پرده پیش او | چو زان یک را بسوزاند همه استار در جنبد | |
| فلک گر زو امان یابد زمین آسا بیاساید | زمین را گر دهد فرمان فلک کردار در جنبد | |
| فلک خود از برای آن همی گرد زمین گردد | که بر روی زمین مردی چنو عیار در جنبد | |
| قلندروار در جنبد ز گفت مطرب خوشگو | چو حق با او سخن گوید از آن گفتار در جنبد | |
| زهی آراسته ذاتت به اسمای صفات حق | ز ذکر پیش ذات تو دو عالم خوار در جنبد | |
| زهی خلق کریم تو معطر کرده عالم را | خجل گشته ازو بادی که از گلزار در جنبد | |
| عراقی کی تواند گفت مدح تو؟ ولی مفلس | بدانچش دسترس باشد بدان مقدار در جنبد | |
| اگر پیش سلیمانی برد پای ملخ موری | روا باشد که هر شخصی ز استظهار در جنبد | |
| به انوار یقین بادا دل و جان و تنت روشن | همیشه تا ز ذوق تن دل احرار در جنبد |