فخرالدین عراقی (فصل پنجم)/هر که را نیست عیش خوش بیدوست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (فصل پنجم) (هر که را نیست عیش خوش بیدوست) از فخرالدین عراقی |
' |
| هر که را نیست عیش خوش بیدوست | این مناجات میکند: کاری دوست | |
| جان ما گوهری است بیش بها | کالبدهای ما چو مزبلها | |
| اندرین مزبله چه میپاییم؟ | روی بنمای، تا برون آییم | |
| گرچه از تو به بوی خرسندیم | هم به دیدارت آرزومندیم | |
| عاشقا، راز عاشقان بشنو | هم ز بیدل حدیث جان بشنو | |
| گوش کن سر این فسانه ز من | گلخنی جان توست و گلخن تن | |
| گرچه در جان توست کان علوم | در تنت هست گلخنی ز ظلوم | |
| آنکه در جان تو را اصول نهاد | لقب جسم تو جهول نهاد | |
| تا تو از خویشتن برون نایی | دیدهی دل به دوست نگشایی | |
| چون برون آمدی، فدا کن جان | تا ببینی مگر رخ جانان |