فخرالدین عراقی (غزلیات)/چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (غزلیات) (چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت) از فخرالدین عراقی |
' |
| چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت | جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت | |
| سپاه عشق تو از گوشهای کمین بگشود | هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت | |
| حدیث حسن تو، هر جا که در میان آمد | ز ذوق، هر که دلی داشت، در میان انداخت | |
| قبول تو همه کس را بر آشیان جا کرد | مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت؟ | |
| چو در سماع عراقی حدیث دوست شنید | بجای خرقه به قوال جان توان انداخت |