فخرالدین عراقی (غزلیات)/به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (غزلیات) (به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت) از فخرالدین عراقی |
' |
| به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت | هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت | |
| فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟ | که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت | |
| دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه | ز آفتاب رخت سایهای بر آن انداخت | |
| رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سود | که پرده از رخ تو برنمیتوان انداخت | |
| حلاوت لب تو، دوش، یاد میکردم | بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت | |
| من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک | زبان لطف توام باز در گمان انداخت | |
| قبول تو دگران را به صدر وصل نشاند | دل شکستهی ما را بر آستان انداخت | |
| چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردم | بر آستان درت صدهزار جان انداخت | |
| عراقی ار دل و جان آن زمان امید برید | که چشم جادوی تو چنین در ابروان انداخت |