فخرالدین عراقی (غزلیات)/ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | فخرالدین عراقی (غزلیات) (ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا) از فخرالدین عراقی |
' |
| ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا | گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا | |
| دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما | بازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما؟ | |
| شب خیالت گفت با جانم که: چون شد حال دل؟ | نعره زد جانم که: ای مسکین، بقا بادا تو را | |
| دوستان را زار کشتی ز آرزوی روی خود | در طریق دوستی آخر کجا باشد روا؟ | |
| بود دل را با تو آخر آشنایی پیش ازین | این کند هرگز؟ که کرد این آشنا با آشنا؟ | |
| هم چنان در خاک و خون غلتانش باید جان سپرد | خستهای کامید دارد از نکورویان وفا | |
| روز و شب خونابهاش باید فشاندن بر درت | دیدهای کز خاک درگاه تو جوید توتیا | |
| دل برفت از دست وز تیمار تو خون شد جگر | نیم جانی ماند و آن هم ناتوانی، گو بر آ | |
| از عراقی دوش پرسیدم که: چون است حال تو؟ | گفت: چون باشد کسی کز دوستان باشد جدا؟ |