عطار (قصاید)/بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (قصاید) (بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است) از عطار |
' |
| بر گذر ای دل غافل که جهان برگذر است | که همه کار جهان رنج دل و دردسر است | |
| تا تو در ششدرهی نفس فرومانده شدی | مهره کردار دل تنگ تو زیر و زبر است | |
| عمر بگذشت و به یک ساعته امید نماند | همچنان خواجه در اندیشهی بوک و مگر است | |
| چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی | که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک بر است | |
| پرده بر خویش متن لعب پس پرده مکن | که پس پرده نشستی و جهان پردهدر است | |
| رو پی کار جهان گیر و جهان گیر جهان | که جهان گذران با تو به جان درگذر است | |
| خاکساری که به خواری به جهان ننگرد او | بر سرش خاک که از خاک بسی خوارتر است | |
| چند سایی به هوس تاج تکبر بر چرخ | که همه زیر زمین تا به زبر تاجور است | |
| آنکه بر چرخ فلک سود سر خویش ز کبر | این زمان بین که چه سان زیر زمین پی سپر است | |
| جملهی زیر زمین گر به حقیقت نگری | شکن طرهی مشکین و لب چون شکر است | |
| چشم دل باز کن از مردمی و نیک بدانک | مردم چشم بتی است این که تو را رهگذر است | |
| فکر کن یکدم و بر خاک به خواری مگذر | که همه مغز زمین تشنه ز خون جگر است | |
| در دل خاک ز بس خون دل تازه که هست | نیست آن لاله که از خاک دمد خونتر است | |
| شکم خاک پر از خون دل سوختگان است | باز کن چشم اگر چشم تو صاحب نظر است | |
| از سر درد و دریغ از دل هر ذرهی خاک | خون فرو میچکد و خواجه چنین بیخبر است | |
| هر گیاهی که ز خاکی دمد و هر برگی | گر بدانی ز دلی درد و دریغی دگر است | |
| از درون دل پر حسرت هر خفته چنانک | آه و فریاد همی آید و گوش تو کر است | |
| تو چنان فارغی و باز نیندیشی هیچ | که اجل در پی و عمر تو چنین برگذر است | |
| شد بناگوش تو از پنبه کفنپوش و هنوز | پنبهی غفلت و پندار به گوش تو در است | |
| روز پیری همه کس به شود ای پیر خرف | بچه طبعی تو و اکنون است که وقت سفر است | |
| چو به هفتاد بیفتادی و این نیست عجب | عجب این است که این نفس تو هر دم بتر است | |
| غرهی مال جهان گشتی و معذوری از آنک | زندگی دل مغرور تو از سیم و زر است | |
| چو حیات تو به سیم است پس از عمر مگوی | که حیات تو به نزدیک خرد مختصر است | |
| عمرت ار کم شد و بگذشت چه باک است ازین | عمر گو کم شو اگر سیم و زرت بیشتر است | |
| بیشتر جان کن و زر جمع کن و فارغ باش | که همه سیم و زر و مال بار سفر است | |
| شرم بادت که نمیدانی و آگاه نهای | که درین راه و درین بادیه چندین خطر است | |
| ای دریغا که همه عمر تو در عشوه گذشت | کیست کامروز چو تو عشوهده و عشوهخر است | |
| تو چنین خفته و همراه تو از پیش شده | تو چنین غافل و عمر تو چو مرغی به پر است | |
| مغز پالودی و بر هیچ نه در خواب شدی | گوییا لقمهی هر روزه تو مغز خر است | |
| ای فروماندهی خود چند بدارد آخر | استخوانی دو که در چنگ قضا و قدر است | |
| تو کفی خاکی و پر باد هوا داری سر | باد پندار تو را خاک لحد کارگر است | |
| یک شب از بهر خدا بیخور و بیخواب نهای | صد شب از بهر هوا نفس تو بیخواب و خور است | |
| چون بسی توبهی بیفایده کردی به هوس | توبه از توبه کن ار یک نفست ماحضر است | |
| خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک | توشهی راه تو خون دل و آه سحر است | |
| حلقهی درگه او گیر و دل از دست بده | گرچه چون حلقه دل امروز تو را دربدر است | |
| دل پر امید کن و صیقلیش کن به صفا | که دل پاک تو آئینهی خورشید فر است | |
| یارب از فضل و کرم در دل عطار نگر | که دلش را غم بیهوده نفر بر نفر است | |
| عمر بر باد هوس داد به فریادش رس | که تو را از بد و از نیک نه نفع و نه ضر است |