عطار (فیوصف حاله)/چون بمرد اسکندر اندر راه دین
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (فیوصف حاله) (چون بمرد اسکندر اندر راه دین) از عطار |
' |
| چون بمرد اسکندر اندر راه دین | ارسطاطالیس گفت ای شاه دین | |
| تا که بودی پند میدادی مدام | خلق را این پند امروزین تمام | |
| پند گیر ای دل که گرداب بلاست | زنده دل شو زانک مرگت در قفاست | |
| من زفان و نطق مرغان سر به سر | با تو گفتم فهم کن ای بیخبر | |
| در میان عاشقان مرغان درند | کز قفص پیش از اجل برمی پرند | |
| جمله را شرح و بیانی دیگرست | زانک مرغان را زفانی دیگرست | |
| پیش سیمرغ آن کسی اکسیر ساخت | کو زفان این همه مرغان شناخت | |
| کی شناسی دولت روحانیان | در میان حکمت یونانیان | |
| تااز آن حکمت نگردی فرد تو | کی شوی در حکمت دین مرد تو | |
| هرک نام آن برد در راه عشق | نیست در دیوان دین آگاه عشق | |
| کاف کفر اینجا به حق المعرفه | دوستر دارم ز فای فلسفه | |
| زانک اگر پرده شود از کفر باز | تو توانی کرد از کفر احتراز | |
| لیک آن علم لزج چون ره زند | بیشتر بر مردم آگه زند | |
| گر از آن حکمت دلی افروختی | کی چنان فاروق برهم سوختی | |
| شمع دین چون حکمت یونان بسوخت | شمع دل زان علم بر نتوان فروخت | |
| حکمت یثرب بست ای مرد دین | خاک بر یونان فشان در درد دین | |
| تا به کی گویی تو ای عطار حرف | نیستی تو مرد این کار شگرف | |
| از وجود خویش بیرون آی پاک | خاک شو از نیستی بر روی خاک | |
| تا تو هستی پای مال هر خسی | نیست گشتی تاج فرق هر کسی | |
| تو فنا شو تا همه مرغان راه | ره دهندت در بقا در پیشگاه | |
| گفتهی تو رهبر تو بس بود | کین سخن پیر ره هرکس بود | |
| گر نیم مرغان ره را هیچ کس | ذکر ایشان کردهام، اینم نه بس | |
| آخرم زان کاروان گردی رسید | قسم من زان رفتگان دردی رسید |