عطار (فیوصف حاله)/پاک دینی گفت سی سال تمام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (فیوصف حاله) (پاک دینی گفت سی سال تمام) از عطار |
' |
| پاک دینی گفت سی سال تمام | عمر بیخود میگذارم بر دوام | |
| همچو اسمعیل در خود ناپدید | آن زمان کو را پدر سر میبرید | |
| چون بود آنکس که او عمری گذاشت | همچو آن یک دم که اسمعیل داشت | |
| کس چه داند تا درین حبس تعب | عمر خود چون میگذارم روز و شب | |
| گاه میسوزم چو شمع از انتظار | گاه میگریم چر ابر نوبهار | |
| تو فروغ شمع میبینی خوشی | مینبینی در سر او آتشی | |
| آنک از بیرون کند در تن نگاه | کی بود هرگز درون سینه راه | |
| در خم چوگان چه گویی، هیچ جای | میندانم پای از سر، سر ز پای | |
| از وجودم خود نکردم هیچ سود | کانچ کردم وانچ گفتم هیچ بود | |
| ای دریغا نیست از کس یاریم | عمر ضایع گشت در بیکاریم | |
| چون توانستم ندانستم ، چه سود | چون بدانستم، توانستم نبود | |
| این زمان جز عجز و جز بیچارگی | میندارم چارهی یک بارگی |