عطار (غزلیات)/گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی) از عطار |
' |
| گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی | صد کافر منکر را دیندار کنی حالی | |
| ور زلف پریشان را درهم فکنی حلقه | تسبیح همه مردان زنار کنی حالی | |
| روزی که ز گلزاری بی روی تو گل چینم | گلزار ز چشم من گلزار کنی حالی | |
| چون دیدهی من هر دم گلبرگ رخت بیند | از ناوک مژگانش پر خار کنی حالی | |
| صد گونه جفا داری چون روی مرا بینی | بر من به جوانمردی ایثار کنی حالی | |
| صد بلعجبی دانی کابلیس نداند آن | ما را چو زبون بینی در کار کنی حالی | |
| بردی دلم از من جان چون با تو کنم دعوی | خود را عجمی سازی انکار کنی حالی | |
| چون صبح صبا زانرو در خاک کفت مالد | کز بوی سر زلفش عطار کنی حالی |