عطار (غزلیات)/گر فلک دیده بر آن چهرهی زیبا فکند
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (گر فلک دیده بر آن چهرهی زیبا فکند) از عطار |
' |
| گر فلک دیده بر آن چهرهی زیبا فکند | ماه را موی کشان کرده به صحرا فکند | |
| هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشم | بو که یک چشم بر آن طلعت زیبا فکند | |
| همچو پروانه به نظارهی او شمع سپهر | پر زنان خویش برین گلشن خضرا فکند | |
| خاک او زان شدهام تا چو میی نوش کند | جرعهای بوی لبش یافته بر ما فکند | |
| چون دل سوخته اندر سر زلفش بستم | هر دم از دست بیندازد و در پا فکند | |
| زلف در پای چرا میفکند زانکه کمند | شرط آن است که از زیر به بالا فکند | |
| غمش از صومعه عطار جگر سوخته را | هر نفس نعرهزنان بر سر غوغا فکند |