عطار (غزلیات)/گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد) از عطار |
' |
| گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد | مرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد | |
| میندهد او به جان گرانمایه بوسهای | پنداشتی که بوسه چنین رایگان دهد | |
| چون کس نیافت از دهن تنگ او خبر | هر بی خبر چگونه خبر زان دهان دهد | |
| معدوم شیء گوید اگر نقطهی دلم | جز نام از خیال دهانش نشان دهد | |
| مردی محال گوی بود آنکه بی خبر | یک موی فیالمثل خبر از آن میان دهد | |
| چون دید آفتاب که آن ماه هشت خلد | از روی خود زکات به هفت آسمان دهد | |
| افتاد در غروب و فروشد خجل زده | تا نوبت طلوع بدان دلستان دهد | |
| در آفتاب صد شکن آرم چو زلف او | گر زلف او مرا سر مویی امان دهد | |
| ابروی چون کمانش که آن غمزه تیر اوست | هر ساعتی چو تیر سرم در جهان دهد | |
| گویی که جور هندوی زلفش تمام نیست | آخر به ترک مست که تیر و کمان دهد | |
| از عشق او چگونه کنم توبه چون دلم | صد توبهی درست به یک پاره نان دهد | |
| آن دارد آن نگار ز عطار چون گذشت | امکان ندارد آنکه کسی شرح آن دهد |