عطار (غزلیات)/کسی کو خویش بیند بنده نبود
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (کسی کو خویش بیند بنده نبود) از عطار |
' |
| کسی کو خویش بیند بنده نبود | وگر بنده بود بیننده نبود | |
| به خود زنده مباش ای بنده آخر | چرا شبنم به دریا زنده نبود | |
| تو هستی شبنمی دریاب دریا | که جز دریا تو را دارنده نبود | |
| درین دریا چو شبنم پاک گم شو | که هر کو گم نشد داننده نبود | |
| اگر در خود بمانی ناشده گم | تو را جاوید کس جوینده نبود | |
| تو میترسی که در دنیا مدامت | بسازی از بقا افکنده نبود | |
| وجود جاودان خواهی، ندانی | که گل چون گل بسی پاینده نبود | |
| وجود گل به بالای گل آمد | که سلطانی مقام بنده نبود | |
| تورا در نو شدن جامه که آرد | اگر بر قد تو زیبنده نبود | |
| چه میگویم چو تو هستی نداری | تورا جز نیستی یابنده نبود | |
| اگر خواهی که دایم هست گردی | که در هستی تورا ماننده نبود | |
| فرو شو در ره معشوق جاوید | که هرگز رفتهای آینده نبود | |
| در آتش کی رسد شمع فسرده | اگر شب تا سحر سوزنده نبود | |
| فلک هرگز نگردد محرم عشق | اگر سر تا قدم گردنده نبود | |
| هر آن کبکی که قوت باز گردد | ورای او کسی پرنده نبود | |
| چه میگویی تو ای عطار آخر | به عالم در چو تو گوینده نبود |