عطار (غزلیات)/چو قفل لعل بر درج گهر زد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (چو قفل لعل بر درج گهر زد) از عطار |
' |
| چو قفل لعل بر درج گهر زد | جهانی خلق را بر یکدگر زد | |
| لب لعلش جهان را برهم انداخت | خط سبزش قضا را بر قدر زد | |
| نبات خط او چون از شکر رست | ز خجلت چون عسل حل شد طبر زد | |
| به رخش حسن چون بر عاشقان تاخت | نیندیشید و لاف لاتذر زد | |
| رخ او تاب در خورشید و مه داد | لب او بانگ بر تنگ شکر زد | |
| چو نقاش ازل از بهر خطش | به سیمین لوح او بیرنگ برزد | |
| چو خط بنوشت گویی نقطهی لعل | درونش سی ستاره بر قمر زد | |
| بسی میزد به مژگان بر دلم تیر | بدو گفتم که کم زن بیشتر زد | |
| دلم از طره چون زیر و زبر کرد | گره بر طرهی زیر و زبر زد | |
| دلم خون کرد تا از پاش بفکند | عقیقی گشت آنگه بر کمر زد | |
| دلم با او چو دستی در کمر کرد | کمربند فلک را دست در زد | |
| فرید او را گزید از هر دو عالم | به یکدم آتشی در خشک و تر زد |