عطار (غزلیات)/چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم) از عطار |
' |
| چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم | دانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم | |
| تا زلف چو زنارش دیدم به کنار مه | پیوسته میان خود بربسته به زنارم | |
| تا از شکن زلفش شد کشف مرا صد سر | برخاست ز پیش دل اقرارم و انکارم | |
| هر لحظه به رغم من در زلف دهد تابی | با تاب چنان زلفی من تاب نمیآرم | |
| چون از سر هر مویش صد فتنه فرو بارد | از هر مژه طوفانی چون ابر فروبارم | |
| آن رفت که میآمد از دست مرا کاری | اکنون چو سر زلفش، از دست بشد کارم | |
| هر شب ز فراق او چون شمع همی سوزم | واو بر صفت شمعی هر روز کشد زارم | |
| گفتم به جز از عشوه چیزی نفروشی تو | بفروخت جهان بر من زیرا که خریدارم | |
| نه در صف درویشی شایستهی آن ماهم | نه در ره ترسایی اهلیت او دارم | |
| نه مرد مناجاتم نه رند خراباتم | نه محرم محرابم نه در خور خمارم | |
| نه ممن توحیدم نه مشرک تقلیدم | نه منکر تحقیقم نه واقف اسرارم | |
| از بس که چو کرم قز بر خویش تنم پرده | پیوسته چو کردم قز در پردهی پندارم | |
| از زحمت عطارم بندی است قوی در ره | کو کس که کند فارغ از زحمت عطارم |