عطار (غزلیات)/چون روی بود بدان نکویی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (چون روی بود بدان نکویی) از عطار |
' |
| چون روی بود بدان نکویی | نازش برود به هرچه گویی | |
| رویی که ز شرم او درافتاد | خورشید فلک به زرد رویی | |
| چون در خور او نمیتوان شد | بر بوی وصال او چه پویی | |
| خون میخور و پشت دست میخای | گر در ره درد مرد اویی | |
| جانان به تو باز ننگرد راست | تا دست ز جان و دل نشویی | |
| تو ره نبری تو تا تویی تو | تا کی تو تویی تویی و تویی | |
| چیزی که ازو خبر نداری | گم ناشده از تو چند جویی | |
| گر گویندت چه گم شد از تو | ای غره به خویشتن چه گویی | |
| باری بنشین گزاف کمگوی | بندیش که در چه آرزویی | |
| عطار کجا رسی به سلطان | زیرا که کم از سگان کویی |