عطار (غزلیات)/پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد) از عطار |
' |
| پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد | در صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد | |
| بر بساط نیستی با کمزنان پاکباز | عقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد | |
| در میان بیخودان مست دردی نوش کرد | در زبان زاهدان بیخبر افسانه شد | |
| آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرح | وز همه کارث جهان یکبارگی بیگانه شد | |
| راست کان خورشید جانها برقع از رخ بر گرفت | عقل چون خفاش گشت و روح چون پروانه شد | |
| چون نشان گم کرد دل از سر او افتاد نیست | جان و دل در بی نشانی با فنا همخانه شد | |
| عشق آمد گفت خون تو بخواهم ریختن | دل که این بشنود حالی از پی شکرانه شد | |
| چون دل عطار پر جوش آمد از سودای عشق | خون به سر بالا گرفت و چشم او پیمانه شد |