عطار (غزلیات)/وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیم) از عطار |
' |
| وقت آن آمد که ما آن ماه را مهمان کنیم | پیش او شکرانه جان خویش را قربان کنیم | |
| چون ز راه اندر رسد ما روی بر راهش نهیم | وانگهی بر خاک راهش دیده خونافشان کنیم | |
| هرچه در صد سال گرد آورده باشیم این زمان | گر همه جان است ایثار ره جانان کنیم | |
| گر نباشد ماحضر چیزی نیندیشیم از آن | آتشی از دل برافروزیم و جان بریان کنیم | |
| شمع چون از سینه سوزد نقل از چشم آوریم | باده چون از عشق باشد جام او از جان کنیم | |
| بر جمال دوست چندان میکشیم از جام جان | کز تف او عقل را تا منتها حیران کنیم | |
| پایکوبان دستزن در های و هوی آییم مست | هم پیاپی هم سراسر دورها گردان کنیم | |
| هر نفس بر بوی او عمری دگر پی افکنیم | هر زمان بر روی او شادی دیگرسان کنیم | |
| گر در آن شب صبحدم ما را بود خلوت بسوز | صبح را تا روز حشر از خون دل مهمان کنیم | |
| در نگنجد مویی آن دم گر بیاید ماه و چرخ | ماه را بر در زنیم و چرخ را دربان کنیم | |
| در حضور او کسی ننشست تا فانی نشد | گر سر مویی ز ما باقی بود تاوان کنیم | |
| چون حریفان جمله از مستی و هستی وا رهند | جمله را بی خویشتن بر خویشتن گریان کنیم | |
| چون نه سر نه خرقه ماند از کمال نیستی | خرقه را با سر بریم و کارها آسان کنیم | |
| گر دهد عطار را وصلی چنین یک لحظه دست | هر که دردی دارد از درد خودش درمان کنیم |