عطار (غزلیات)/هر که در بادیهی عشق تو سرگردان شد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (هر که در بادیهی عشق تو سرگردان شد) از عطار |
' |
| هر که در بادیهی عشق تو سرگردان شد | همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد | |
| بی سر و پای از آنم که دلم گوی صفت | در خم زلف چو چوگان تو سرگردان شد | |
| هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت | بیخود و بیخرد و بیخبر و حیران شد | |
| سالک راه تو بی نام و نشان اولیتر | در ره عشق تو با نام و نشان نتوان شد | |
| در منازل منشین خیز که آن کس بیند | چهرهی مقصد و مقصود که تا پایان شد | |
| تا ابد کس ندهد نام و نشان از وی باز | دل که در سایهی زلف تو چنین پنهان شد | |
| حسنت امروز همی بینم و صد چندان است | لاجرم در دل من عشق تو صد چندان شد | |
| شادم ای دوست که در عشق تو دشواریها | بر من امروز به اقبال غمت آسان شد | |
| بر سر نفس نهم پای که در حالت رقص | مرد راه از سر این عربده دستافشان شد | |
| رو که در مملکت عشق سلیمانی تو | دیو نفست اگر از وسوسه در فرمان شد | |
| همچو عطار درین درد بساز ار مردی | کان نبد مرد که او در طلب درمان شد |