عطار (غزلیات)/هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد) از عطار |
' |
| هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد | تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد | |
| کار دو جهان من جاوید نکو گردد | گر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد | |
| از دست چو من عاشق دانی که چه برخیزد | کاید به سر کویت در خاک درت افتد | |
| گر عاشق روی خود سرگشته همی خواهی | حقا که اگر از من سرگشتهترت افتد | |
| این است گناه من کت دوست همی دارم | خطی به گناه من درکش اگرت افتد | |
| دانم که بدت افتد زیرا که دلم بردی | ور در تو رسد آهم از بد بترت افتد | |
| گر تو همه سیمرغی از آه دلم میترس | کاتش ز دلم ناگه در بال و پرت افتد | |
| خون جگرم خوردی وز خویش نپرسیدی | آخر چکنی جانا گر بر جگرت افتد | |
| پا بر سر درویشان از کبر منه یارا | در طشت فنا روزی بی تیغ سرت افتد | |
| بیچاره من مسکین در دست تو چون مومم | بیچاره تو گر روزی مردی به سرت افتد | |
| هش دار که این ساعت طوطی خط سبزت | میآید و میجوشد تا بر شکرت افتد | |
| گفتی شکری بخشم عطار سبک دل را | این بر تو گران آید رایی دگرت افتد |