عطار (غزلیات)/هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمیبرد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمیبرد) از عطار |
' |
| هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمیبرد | وآنچه نشانپذیر نی، این سخن آن نمیبرد | |
| گفت زبان ز سر بنه خاک بباش و سر بنه | زانک ز لطف این سخن، گفت زبان نمیبرد | |
| در دل مرد جوهری است از دوجهان برون شده | پی چو بکردهاند گم کس پی آن نمیبرد | |
| ماه رخا رخ تو را پی نبرد به هیچ روی | هر که به ذوق نیستی راه به جان نمیبرد | |
| زنده بمردم از غمت خام بسوختم ز تو | تا به کی این فغان برم نیز فغان نمیبرد | |
| یک سر موی ازین سخن باز نیاید آن کسی | کو بدر تو عقل را موی کشان نمیبرد | |
| آنچه فرید یافتست از ره عشق ساعتی | هیچ کسی به عمر خود با سر آن نمیبرد |