عطار (غزلیات)/عشق جانی داد و بستد والسلام
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (عشق جانی داد و بستد والسلام) از عطار |
' |
| عشق جانی داد و بستد والسلام | چند گویی آخر از خود والسلام | |
| تو چنان انگار کاندر راه عشق | یک نفس بود این شد آمد والسلام | |
| شیشهای اندر دمید استاد کار | بعد از آنش بر زمین زد والسلام | |
| گر تو اینجا ره بری با اصل کار | رو که نبود چون تو بخرد والسلام | |
| ور بماند جان تو دربند خویش | جان تو نانی نیرزد والسلام | |
| خلق را چون نیست بویی زین حدیث | از یکی درگیر تا صد والسلام | |
| هر که را این ذوق نبود مردهای است | گر همه نیک است و گر بد والسلام | |
| عشق باید کز تو بستاند تورا | چون تورا از خویش بستد والسلام | |
| عشق نبود آن که بنویسد قلم | وانچه برخوانی ز کاغذ والسلام | |
| عشق دریایی است چون غرقت کند | آن زمان عشق از تو زیبد والسلام | |
| ناخوشت میآید اما چون کنم | عشق نبود در خوش آمد والسلام | |
| جان عطار از سپاه سر عشق | در دو عالم شد سپهبد والسلام |