عطار (غزلیات)/عشق آمد و آتشی به دل در زد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (عشق آمد و آتشی به دل در زد) از عطار |
' |
| عشق آمد و آتشی به دل در زد | تا دل به گزاف لاف دلبر زد | |
| آسوده بدم نشسته در کنجی | کامد غم عشق و حلقه بر در زد | |
| شاخ طربم ز بیخ و بن برکند | هر چیز که داشتم به هم بر زد | |
| گفتند که سیمبر نگار است او | تا رویم از آرزوی او زر زد | |
| طاوس رخش چو کرد یک جلوه | عقلم چو مگس دو دست بر سر زد | |
| از چهرهی او دلم چو دریا شد | دریا دیدی که موج گوهر زد | |
| عطار چو آتشین دل آمد زو | هر دم که زد از میان اخگر زد |