عطار (غزلیات)/رخ تو چگونه ببینم که تو در نظر نیایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (رخ تو چگونه ببینم که تو در نظر نیایی) از عطار |
' |
| رخ تو چگونه ببینم که تو در نظر نیایی | نرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی | |
| وطن تو از که جویم که تو در وطن نگنجی | خبر تو از که پرسم که تو در خبر نیایی | |
| چه کسی تو باری ای جان که ز غایت کمالت | چو به وصف تو درآیم تو به وصف در نیایی | |
| گهری عجب تر از تو نشنیدم و ندیدیم | که به بحر در نگنجی و ز قعر بر نیایی | |
| چو به پرده در نشینی چه بود که عاشقان را | چو شکر همی نبخشی نمک جگر نیایی | |
| همه دل فرو گرفتی به تو کی رسم که گر من | در دل بسی بکوبم تو ز دل به در نیایی | |
| تو بیا که جان عطار اگرت خوش آمد از وی | به تو بخش آن ولیکن تو بدین قدر نیایی |