عطار (غزلیات)/راه عشق او که اکسیر بلاست
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (راه عشق او که اکسیر بلاست) از عطار |
' |
| راه عشق او که اکسیر بلاست | محو در محو و فنا اندر فناست | |
| فانی مطلق شود از خویشتن | هر دلی که کو طالب این کیمیاست | |
| گر بقا خواهی فنا شو کز فنا | کمترین چیزی که میزاید بقاست | |
| گم شود در نقطهی فای فنا | هر چه در هر دو جهان شد از تو راست | |
| در چنین دریا که عالم ذرهای است | ذرهای هست آمدن یارا کراست | |
| گر ازین دریا بگیری قطرهای | زیر او پوشیده صد دریا بلاست | |
| برنیاری جان و ایمان گم کنی | گر درین دریا بری یک ذره خواست | |
| گرد این دریا مگرد و لب بدوز | کین نه کار ما و نه کار شماست | |
| گر گدایی را رسد بویی ازین | تا ابد بر هرچه باشد پادشاست | |
| از خودی خود قدم برگیر زود | تا ز پیشان بانگت آید کان ماست | |
| دم نیارد زد ازین سیر شگرف | هر که را یکدم سر این ماجراست | |
| زهد و علم و زیرکی بسیار هست | آن نمیخواهند درویشی جداست | |
| آنچه من گفتم زبور پارسی است | فهم آن نه کار مرد پارساست | |
| سلطنت باید که گردد آشکار | تا بدانی تو که این معنی کجاست | |
| در دل عشاق از تعظیم او | کبریایی خالی از کبر و ریاست | |
| محو کن عطار را زین جایگاه | کین نه کسب اوست بل عین عطاست |