عطار (غزلیات)/دوش دل را در بلایی یافتم
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (دوش دل را در بلایی یافتم) از عطار |
' |
| دوش دل را در بلایی یافتم | خانه چون ماتم سرایی یافتم | |
| گفتم ای دل چیست حال آخر بگو | گفت بوی آشنایی یافتم | |
| همچو گویی در خم چوگان عشق | خویش را نه سر نه پایی یافتم | |
| خواستم تا دل نثار او کنم | زانکه جانم را سزایی یافتم | |
| پیش از من جان بر او رفته بود | گرچه من بیجان بقایی یافتم | |
| آن بقا از جان نبود از عشق بود | زانکه عشق جان فزایی یافتم | |
| مردم چشم خودش خوانم از آنک | دایمش در دیده جایی یافتم | |
| گرچه زلف او گره بسیار داشت | هر گره مشکلگشایی یافتم | |
| با چنان مشکلگشایی حل نشد | آنچه من از دلربایی یافتم | |
| چون به خون خویشتن بستم سجل | هر سرشکی را گوایی یافتم | |
| چون سجل بندم به خون چون پیش ازین | از لب او خون بهایی یافتم | |
| عقل از زلفش ز بس کاندیشه کرد | حاصلش تاریکنایی یافتم | |
| با دهانش تا دوچاری خورد دل | دایمش در تنگنایی یافتم | |
| در هوای او دل عطار را | ذره کردم چون هبایی یافتم |