عطار (غزلیات)/دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی) از عطار |
' |
| دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی | رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی | |
| قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان | حلقه بزدم گفتا نه مرد در مایی | |
| گفتم که مرا بنما دیدار که تا بینم | گفتا برو و بنشین ای عاشق هرجایی | |
| این چیست که میگویی وین چیست که میجویی | مانا که دگر مستی یا واله و سودایی | |
| با قالب جسمانی با ما نرود کاری | جسمانی و روحانی بگذار به یغمایی | |
| رو خرقهی جسمت را در آب فنا میزن | تا بو که وجودت را از غیر بپالایی | |
| تا با تو تو خواهی بود بنشین چو دگر یاران | از خود چو شدی بیخود برخیز چه مییابی | |
| سیلی جفا میخور گر طالب این راهی | از نوح بلا مگریز گر عاشق دریایی | |
| ناقوس هوا بشکن گر زانکه نه گبری تو | زنار ریا بگسل گر زانکه نه ترسایی | |
| دردیکش درد ما در راه کسی باید | کو هست چو سربازان جان داده به رسوایی | |
| تو زاهد و مستوری در هستی خود مانده | تا نیست نگردی تو کی محرم ما آیی | |
| خود را چو تو نشناسی حقا که چو نسناسی | بیخود شو و پس خود را بنگر که چه زیبایی | |
| هم خوانچهکش صنعی هم مائده و خوانی | هم مخزن اسراری هم مطرح یغمایی | |
| آیینهی دیداری جسم تو حجاب توست | اندر تو پدید آید چون آینه بزدایی |