عطار (غزلیات)/دل کمال از لعل میگون تو یافت
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (دل کمال از لعل میگون تو یافت) از عطار |
' |
| دل کمال از لعل میگون تو یافت | جان حیات از نطق موزون تو یافت | |
| گر ز چشمت خستهای آمد به تیر | زنده شد چون در مکنون تو یافت | |
| تا فسونت کرد چشم ساحرت | جامه پر کژدم ز افسون تو یافت | |
| سختتر از سنگ نتوان آمدن | لعل بین یعنی دلش خون تو یافت | |
| تا فشاندی زلف و بگشادی دهن | عقل خود را مست و مجنون تو یافت | |
| ملک کسری در سر زلف تو دید | جام جم در لعل گلگون تو یافت | |
| قاف تا قاف جهان یکسر بگشت | کاف کفر از زلف چون نون تو یافت | |
| جمله را صدباره فیالجمله بدید | هیچش آمد هرچه بیرون تو یافت | |
| تا دل عطار عالم کم گرفت | رونق از حسن در افزون تو یافت |