عطار (غزلیات)/در عشق تو من توام تو من باش
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (در عشق تو من توام تو من باش) از عطار |
' |
| در عشق تو من توام تو من باش | یک پیرهن است گو دو تن باش | |
| چون یک تن را هزار جان هست | گو یک جان را هزار تن باش | |
| نی نی که نه یک تن و نه یک جانست | هیچند همه تو خویشتن باش | |
| چون جمله یکی است در حقیقت | گو یک تن را دو پیرهن باش | |
| جانا همه آن تو شدم من | من آن توام تو آن من باش | |
| ای دل به میان این سخن در | مانندهی مرده در کفن باش | |
| چون سوسن ده زبان درین سر | میدار زبان و بی سخن باش | |
| یک رمز مگوی لیک چون گل | میخند خوش و همه دهن باش | |
| گر گویندت که کافری چیست | گو عاشق زلف پر شکن باش | |
| ور پرسندت که چیست ایمان | گو روی ببین و نعرهزن باش | |
| گر روی بدین حدیث داری | چون ابراهیم بتشکن باش | |
| ور گویندت ببایدت سوخت | تو خود ز برای سوختن باش | |
| ور کشتن تو دهند فتوی | در کشتن خود به تاختن باش | |
| مانند حسین بر سر دار | در کشتن و سوختن حسن باش | |
| انگشتزن فنای خود شو | وانگشت نمای مرد و زن باش | |
| گه ماده و گاه نر چه باشی | گر مرغی ویی نه چون زغن باش | |
| انجام ره تو گفت عطار | رسوای هزار انجمن باش |