عطار (غزلیات)/در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد
پرش به ناوبری
پرش به جستجو
| ' | عطار (غزلیات) (در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد) از عطار |
' |
| در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد | عشق تو خود عالی است عقل در آن نمیرسد | |
| آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست | گرچه بگویم بسی سوی زبان نمیرسد | |
| جان چو ز میدان عشق گوی وصال تو برد | تاختنی دو کون در پی جان نمیرسد | |
| گرچه نشانه بسی است لیک دراز است راه | سوی تو بی نور تو کس به نشان نمیرسد | |
| عاشق دل خسته را تا نرسد هرچه هست | در اثر درد تو هر دو جهان نمیرسد | |
| بادیهی عشق تو بادیهای است بیکران | پس به چنین بادیه کس به کران نمیرسد | |
| سوی تو عطار را مویکشان برد عشق | بی خبری سوی تو موی کشان نمیرسد |